تبليغاتX
چند کلمه حرف حساب
! گذشته را اموزش بگیر اما در ان زندگی نکن !
سلام به همه دوستان گلم

من کوچیک هفت پشت و هفت جدو ابادتون هستم

دلم واسه همه دوستان و همه اونهایی که بهم لطف دارن تنگ شده بود خیلی وقته که ننوشتم و الان بعد مدتها وقت شد که بنویسم قبلا نوشتم واسه مسائل کاری یکم سرم شلوغ بود و الان چند ماهی هست که ایران گرد شدم و بیشتر شهر های ایران رو رفتم اوایل خیلی جذابه ولی کم کم خسته کنند میشه ولی خیلی چیزها رو تو این سفر ها ادم یاد میگیره فرهنگهای قشنگ ایرانی از شمال تا جنوب از شرق تا عرب ایران وقتی از کوهها بیابونها جنگلهای ایران رد میشی عظمت ایران رو میبینی وقتی که جاهای تاریخی رو میبینی حداقل واسه چند لحظه میتونی به خودت ببالی که یه روزی ایران وطن من واسه خودش ایران بود  

تمدنی داشت و مردمانی هنر مند کرمانشاه و بیستونش شیراز با حافظیش یزد با اتشکدش کرمان با ارگ بمش که زلزله ویرانش کرد اصفهان با سی پولش وای ما چی بودیم چی شدیم

زبون ها و لحجه های قشنگ ایران اصفهانی یزدی شیرازی کردستان لرستان و خیلی جاهی دیگه

واقعا به ایرانی بودنم میبالم و امیدوارم یه روزی همه ایرانی ها رنگ ازاد زندگی کردن رو دوباره درک کنند

ولی یه چیزها رو تو همه ایران دیدم دیگه خنده ها از ته قلب نیست ارامش نیست و زندگی سخت داره واسه همه میگذره همه یه جورایی نارضایتی دارن و امیدشون فقط به خداست

از اخبار یه کم دورم ولی شندم اشوب میکنند  شندیم خودشون خودشونو دارن میخورند اره یه روزی میرسه که خوشون مثه کقتار که دیگه شکمشون سیر شده همدیگرو میدرند خدا اون بالا خیلی باحاله  

منم خدارو شکر داره خیلی از مشکلات حل میشه یه روز از خدا میخوام که ما هم به ارامش برسیم تو قسمت پیوند هام خیلی از دوستام نیستن و وبهاشون بسته شده امیدوارم که هر جا هستن خوب سلامت و شاد باشند

                         واسه همتون از ته قلبم ارزوی بهترینها رو میکنم                                  

دست حق به همراه همه دوستان گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 17:55  توسط جاوید  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااامممم به همه دوستان گلم

اقایون خانوما خدایی اینقدر دوست دارم اپ کنم ولی این سفر نامه ما همچنان ادامه داره الانم مشهدم از  کافی نت هتل بعد مدتها تونستم بیام به وبم یه سر بزن نمیدونید اوایل یه کم سخت بود ولی الانا خوبه داره  خوش میگذره یه جورهایی وقتی با فرهنگ ها اشنا میشم یه تجربه خیلی با هاله  اتفاقات قشنگ میوفته و همینجور سخت ولی همشون خوبه تو فکر اینم با پایان یافتن این سفر نامه  این داستان سفر رو منتشر کنم در وبلاگم خاطره های قشنگی درست شد از جنوب گرفته تا غرب و شرق کشور از دوستایی که لطف دارن و به من سر میزنند ممنونم همتونو دوست دارم  خوب دیگه فعلا همین قدر رو داشته باشین تا در نره  تا بعدا مفصلا مینویسم واستون  امیدوارم همتون شاد خوشحال و پیروز باشید  

این اهنگم به عشق همه بچه های عشقی گذاشتم

                                                                                        

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 21:21  توسط جاوید  | 

سلام به همه دوستان خوبم چه اونهایی که ازم خبر میگیرند چه اونهایی که بی خبرم

راستش تو اپ قبلیم گفتم که شرایت کاریم چه جوریه واسه مدتی ولی اینو باید بهتون بگم که الان که دارم این اپ رو مینویسم دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده نمیدونم چی بگم اینقدر حالم گرفته که تنها جایی که پیدا کردم یه کم بریزیم بیرون خودمونو اینجا بود وقتی این شهر اون شهر که میرم با فرهنگ ها اشنا میشم خیلی خوبه و واسم خیلی تنوع میشه ولی نمیدونم چرا یه چیز همش در درونم گم کرده دارم همش یه چیز کمه نمیدونم چیه ولی کمه یه کم بعضی موقعه ها خودمو گم میکنم نمیتونم کنترل کنم یه چیزهایی یه کم هم دروغ نگم دلم واسه خونه تنگ شده و احساس میکنم که دلم میخواد اونجا باشم خوب ببخشید سرتونو درد اوردم البته در اولین فرصتی که برسم خونه تمام این سفر نامه جاوید مارکو پولو رو واستون مینویسم من همه دوستانی که اینجا میان و بهم لطف دارن رو دوست دارم

                                                               دست حق به همراه هموتون

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 13:36  توسط جاوید  | 

سلام به همه دوستان خوبم

همتونو دوست دارم از همه دوستایی که ازم خبر میگیرن ممنونم من به خاطر شرایط کاری مجبور شدم به بیشتر شهر های کشور سر بزنم دلم واسه همتون تنگ شده بود الانم از تو یه کافی نت از یکی از شهر های استان مرکزی دارم واستون مینویسم شدم یه پا مارکوپولو دارم ماسفرت میکنم خیلی حرفها دارم واسه گفتن واستون ولی متاسفانه وقت تنگ است در اولین فرصت میام و واستون یه اپ میکنم توپ واسم دعا کنید که بتونم تو کارم موفق باشم واستون ارزوی بهترینها رو میکنم در اولین فرصت میام 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:2  توسط جاوید  | 

سلام به همه دوستان خوبم خیلی دیر دیر اپ میکنم چون خیلی مشغولیات فکری روحی و ذهنی دارم

امروز توی خیابون رد میشدم دیدم یه گله جوان رعنا و مملکت ساز رو  دارن میبر همه گوسفندی ریختن تو ماشین بردن حالا واسه چی واسه مدل لباس با خودم گفتم ما کجاییم چی کار میکنیم اینجا کجاست  یه کم فکر کنید مثلا شبکه ماهواره ایی رو جلوشو میگرن و هزینه میکنند که مردم نبینند خوب اگه مدل لباس یا این شبکه بده مردم خودشون یعنی نمی فهمند اینها میفهمند

من اصلا کار ندارم و هیچ طرف نیستم ولی میبینم حتی مدل لباس مارو تایین میکنند و میگند مردها اینطوری ببپوشند زنها هم اینطوری  همه نمیفهمند یه کم فکر کنیید دارن به شعور ما هم خیل علنی توهین میکنند ولی بسیار قشنگ میگیم شما درست میفرمایید

خنده داره ما به طالبان میگفتیم بدن اینجا بدتره میترسم دوروز دیگه بگند مدل ریش مردها باید یه جوری باشه قوطی کنسرو گذاشتی از رد بشه  ازش اینها بعید نیست

شبکه رو جولوشو میگیرن میگند تهاجم فرهنگی میتونم بپرسم کدوم فرهنگ ؟؟؟؟؟؟؟؟

من نه رد میکنم نه تایید ولی به این فکر میکنم کل ملتی که دارن میبیند بیشورند و شما میفهمید

همش میگند ما یه تاریخ ۵ هزار ساله دارم پس کو نشنیدین داشتم داشتم مهم نیست دارم دارم مهمه الان چی داری رو کن ببینیم کدوم جوون به فکر جامعه اشه کی به فکر اینه که به مردم خدمت کنه کجا رفته غیرت ایرانی نمیدونم

بیخیال دلمون پر بود نوشتیم خالی شیم خدا به همه کمک کنه زندگی میگذره و به قول اون درویشه

                                                                  این نیز میگذرد       

ما هم مثه همیشه میبینیم تا ببینیم خدا چی میخواد نه کسی رو رد میکنیم نه تایید فقط چند کلمه حرف حساب خواستیم بزنیم همین دمه همه دوستان گرم همتونو دوست دارم                     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 1:42  توسط جاوید  | 

سلام به همه

امیدوارم همه دوستام تو مسیر زندگی خوب باشند خیلی وقته دارم افکارم رو یه جور پرورش میدم که بتونم خیلی چیزها رو بپذیرم ولی صادقانه بگم که نمیشه و باید یه جایی این درد و دل هایی که توی وجود من هست رو بگم و رها بشم چند روز ها جایی بود که یه خانم مسن رو دیدم که بار سنگی داشت و ما هم حس بنی ادمی ما بالا زد و کمکش کردیم توی راه میگفت که اگه پسرم بود حتما یه نوه ایی هم سن تو داشتم یه کم کنجکاو شدم گفتم پسرتون کجاست با بغض به من گفت که فوت شد یه کم دوباره حس فولی ما زد بالا و پرسیدم که چی شده که فوت شده ای کاش نمیپرسیدم گفت سال ۵۹ سه دخترم و دامادهام و پسرم رو اعدام کردن

یه دفعه بدنم یخ کرد یه دفعه انگار یه اب سرد روی بدنم ریخته شد اخه شهر ما تو اون زمان یه شهری بود اکثریت تو یه گروه بودن که تو به ثمر رسیدن انقلاب یه دستی داشتن ولی بعد انقلاب نمیدونستن چه رکبی خوردن و همه یا فراری شدن یا اعدام

همیشه از خودم میپرسم اینها انسان نبودن و حق انتخاب نداشتن اگه اینها بودن واقعا چی عوض میشد

 گناه این پیره زن چی بود که اینطوری باید یه عمر تو حسرت داشتن یه پسر باقی بمونه واقعا ارزش داشت که این همه خون ریخته بشه من فقط یه احساس شخصی رو گفتم و کاری به کسی ندارم بعضی موقعه ها انسان از پر بودن خیلی از رنجش ها میشه شبیهه یه بمب و احتیاج داره بیرون بریزه

ببخشید که بعضی موقعه ها یه کم شمارو با حرفهام غمگین میکنم اصلا دوست ندارم این طوری باشم ولی دیگه همینه هرکی هم غمگین شد بره یه اهنگ شاد گوش کنه حالش خوب میشه

تا اپ بعدی همه شمارو به خدا میسپارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 1:43  توسط جاوید  | 

سلام به همه

نمیدونم هر موقعه عنوان وبلاگمو میدیدم یه روحیه ای میگرفتم که میتونم درست زندگی کنم و زیبا باشه زندگی من ولی هر روز وقتی میرم بیرون و تو جامعه روز به به روز ظلم ستم بدبخت هایی و شرایطی رو میبینم که واقعا از ایرانی بودن خودم بدم میاد  یه مدتی هست که از در دیوار واسم میریزه حتی واسه با ارزش ترین چیزم هم نتونستم دفاعی کنم واسه همین اتفاقاتی که واسم افتاده اصلا میخوام تو روند زندگیم تغییری ایجاد کنم و عنوان وب رو هم تغییر بدم شاید تمام لیوانم پر شده و دیگه ظرفیتی واسم نمونده واسه همین از دوستانی که تو قسمت پیوند ها منو لینک کردن میخوام که اسم وب منو همینی که نوشتم بزارن چون احساس میکنم حرف هایی تو جامعه ما هست که ارزش داشته باشه بزنم

 

من ادم بسیار صبوری هستم و همیشه میخوام مسائل رو درست حل کنم تو خیابون داشتم میرفتم که یکی از دوستانمک رو دیدم که داره با یه ادم عوضی و بی پدر مادر در گیر شده من رفتم واسه اینکه یه جور این مساله رو خاتمه بدم ولی طرف مقابل یه فحشی پروند و من نتونستم طاقت بیارم و با او عوضی درگیر شدم تو اون صحنه در گیری من گوشی همرام گم شد با تمام شماره ایی که از دوستانم داشتم نمیدونستم چی شد بعد یه مدتی یکی از دوستانم بهم زنگ زد و گفت یکی بهم زنگ زده و اسم تورو برده از همون جا بارون زنگ بستگان و دوستان شروع شد که یکی زنگ میزنه و اسم تورو میبره و بدو بیراه میگه واسه بعضی مورد ها هم پاپوش واسم درست کرد و ابرو ریزی میکرد من شماره اون مزاحم رو گرفتم وگفتم تو کی هستی که داری این کار ها رو میکنی خیلی راحت بهم خندید و گفت یه مبلغی ازت باج میخوام که این کار ها رو نکنم نمیدونم یه لحظه یاد گذشتم اوفتادم و تو ذهنم گفتم تو باید ۵ سال پیش به پستم میخورد ی و من بهت باجی میدادم که تا اخر عمر فراموش نکنی ولی خیلی وقته که پایبند اصولی هستم و نمیتونم این کارو بکنم با یکی از دوستانم مشورت کردم و دوست عزیز خوش خیال ما بهم گفت که شکایت کن رفتم شکایت کنم با یه قاضی صحبت کردم خیلی خنده دار بود قاضی خیلی راحت گفت واسه هر کسی مزاحم شده بگو خطشو عوض کنه  یه لشکر ادم به خاطر  گم کردن گوشی من باید شماره عوض کنم بهش خیلی راحت گفتم دمه شما گرم میگم گوشه گود نشستی بگو لنگش کن قانونی داریم که فقط به درد خودشون میخوره دمه در همون ادره خیلی با حال بود یکی بر خورد کردم بهم خیلی راحت گفت پاش واست فلان قد اب میخوری دستش فلان قد اب میخوره و کشتن مزاحم این قد اب میخوری  تو دلم واقعا گفتم واسه این مملکت چه ادمهایی مردن و چه خون هایی ریخته شده و به کجا رسیده نمیدونم تاوان خون این افراد رو کی میخواد بده این موضوع رو رها کردم گفتم هر کی منو میشناسه و میدونه من چه ادمی هستم پس طرف مقابل هر کاری میخواد کنه بکنه با یکی از دوستام داشتم صحبت میکردم در مورد این که کجا داریم زندگی میکنیم اونم سفره دلش باز شد میگفت من ۱۵ سال ورزش کردم قهرمانی کشور و قهرمان اسیا شدم ولی الان چون همیشه در حد حرفه ایی ورزش میکردم الانم چون سنم بالا رفته نمیتونم به صورت قهرمانی تمرین کنم و بیکارم و شرایط زندگیم روز به روز بدتر میشه نه حقوقی دارم نه مزایای و این افتخار ها رو واسه مملکت اوردم و همه چیز پارتی بازی هست نمیدونم چیکار کنم اون لحظه نمیدونید تو فکرم چی گذشت کجا داریم زنگی میکنیم چه حقوقی داریم اینده چی میشه یه روزی میشه که همه همدیگرو پاره میکنند واقعا شاد روزی برسه که ادمها به عزیز ترین کسهای خودشون هم رحم نکنند ما واقعا کجای کاریم و چیکار داریم میکنیممن نه ادمی هستم که توی سیاست دخالت کنم نه چیز دیگه ای ولی میخوام درد های هم درد هامو بنویسم و صادقانه از چیزی هم واهمه ایی هم ندارم

از همه بچه ها میخوام که اسم وب منو تو قسمت لینک هاشون بزارن

                                                چند کلمه حرف حساب

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 0:11  توسط جاوید  | 

سلام به همه دوستی خوبم امیدوارم حاله همه خوب باشه

راستش تو اپ قبلیم از عالم درون انسان صحبت کردم نمیدونم چی شد که یه دفعه چنان جنگی توی من راه افتاد و خودم با خودم جنگ میکرده نمیدونم شما هم اینطوری شدید یا نه ولی خیلی بهم سخت گذشت حتی یه لحظاتی با خدای خودم هم دعوا داشتم

از خودم میپرسیدم من کیم من چیم چیکار کردم واقعا من تنها همین تواناییمه چیکار دارم میکنم از کجا اومدم و اخرش چی مشه یعنی یه سئوالاتی که خودم هم یه توش خیلی داغون شدم نمیدونم میدونستم نباید با خودم ور برم ولی نمیشد گذشته و ترس اینده خیلی اذیتم میکرد میدونم نباید این کارو میکردم ولی یه کم ایمانم سست شده بود 

تواین دوهفته اصلا زندگی زیبایی واسه خودم درست نکرده بودم نمیدونم چرا خود درگیری شدید و خود محوری شدید و یه کم هم دروغ نگم تنبلی شدید

هی رفته بودم تو احساس تفاوت کردن خیلی چیز های دیگه اخرش میرفتم سراغ خدا و با اون بد صحبت میکردم اومدم خودمو پیدا کنم بدتر شدم و خودمو گم کردم ولی بازم خدا منو دوست داشت و بازم یه نشونه بهم نشون داد همینجوری داشتم اشعار پروین اعتصامی رو میخونم که یه شعر ازش چقدر تکونم داد و فهمیدم من کجا او اون کجا واستون میزارم اومیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

مادر موسی چو موسی را به نیل                       درفکند     از گفته یی رب جلییل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه                        گفت  کای   فرزند   خرد   بی گناه

گر فراموشت کند   لطف خدا ی                          چن رهی زین کشتی بی نا خدای

گر      نیاید ایزد     پاکت به یاد                           اب خاکت را      دهد    ناگه به باد

وحی امد کاین چه فکر باطل است                       رهرو ما اینک اند     منزل   است

پرده شک را بر انداز    از میان                             تا ببینی سود     کردی یا    زیان

ما که گرفتیم انچه را که انداختی                         دست حق را دیدی   و   نشناختی

درتو   تنها عشق مادری است                            شیوه ما عدل و بنده پروری   است

نیست بازی لطف حف خود را مباز                        انچه بردیم از تو   باز اریم     باز

سطخ اب از گهوارش خوشتر است                  دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه   طغیان    میکنند                       انچه میگوییم ما        ان میکنند

ما به دریا حکم طوفان میدهیم                            ما به سیل و موج فرمان میدهیم

نسبت نسیان به ذات حق مدد                            انچه میگوییم ما      ان میکنند

به که برگردی به ما بسپاریش                             کی تو از ما دوست تر میداریش

نقش هستی نقش از ایوان ماست                     خاک و بادو اب سرگردان ماست

قطره کز    جویباری      میرود                            از پی انجام    کاری     میرود

ما بسی گمگشته باز اورده ایم                         ما بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست هر کس بینواست                   اشنا با ماست چون بی اشناست

ما به خوانیم ارچه ما را رد  کند                  عیب پوشی ها از     بد کنند

سوزن ما دوخت  هر جا هر چه دوخت          ز اتش ما سوخت  هر شمعی که سوخت

کشتی ز اسیب موجی   هولناک                      رفت وقتی سوی  غر قاب هلاک                   

تند بادی      کرد سیرش را تباه                        روز گار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند                        قوتی در دست کشتیبان نماند

نا خدایان را کیاست اندکی است                   نا خدای کشتی امکان یکی است

بند ها را تار و پود از هم گسیخت                   موج از هر جا که راهی یافت ریخت

هرچه بود از مال و مردم اب برد                        زان گروه رفته طفلی ماند خرد

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت                     بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله  چون طومار کرد                    تند باد اندیشه پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن                           این بنای شوق را ویران مکن

در میان مستمندان فرق نیست                      این غرق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز                        قطره را گفتم به دان جانب نریز

امر دادم باد را کان شیر خوار                         گیرد از دریا   گذرد    در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو                   برف را گفتم که اب گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن                    نور را گفتم دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی                       ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

خار را گفتم که که خلخالش مکن                  مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم که صبرش اندک است                 اشک را گفتم مکاهش کودک است

گرگ را گفتم تن   خردش   مدر                     دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم جهانداریش ده                        هوش را گفتم هوشیاریش ده

تیرگی ها را نمودم روشنی                         ترسها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند                        دوستی کردم مرا دشمن شدند

کارها کردند اما پست و زشت                       ساختند ایینه ها اما زخشت    

تا که خود بشناختند از راه چاه                    چاه ها کندند مردم را به راه

روشنی خواستند اما ز  دود                        قصرها افراشتند اما به رود

قصه ها گفتند اما بی اصل و اساس              دزد ها بگماشتند از بهر پاس

چاه ها لبریز کردند از فساد                       رشته ها رشتند در دوک عناد

درس ها خواندند اما درس عار                   اسبها راندند اما بی فسار

دیوها کردند دربان و    وکیل                       در چه محضر   محضر حی جلیل

سجده کردند بر هر سنگ و خاک                در چه معبد     معبد یزدان پاک

رهنمون گشتند در تیه ضلال                     توشه ها بردند از    وزرووبال

از تنور خوذ پسندی شد بلند                    شعله کردار های ناپسند

وارهانیدیم ان غریق بی نوا                       تا رهید از مرگ شد صید هوا

اخر ان نور تجلی دود شد                         ان یتیم بی گنه نمرود شد

رزمجویی کرد با چون من کسی                خواست یاری از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانی ها بزرگ                    شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

برق عجب اتش بسی افروخته                 وز شراری خانمان ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند                    برج و باروی خدا را بشکند

رای بدزد گشت پست و تیره رای              سرکشی کردو فکندیمش زپای

پشه ای را حکم فرمودم که خیز                خاکش انر دیده خود بین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ                     تیرگی را نام نگذارد   چراغ

ما که دشمن را چنین می پروریم               دوستان را از نظر چون میبریم

انکه با نمرود این احسان کند                  ظلم کی با موسی عمران کند

این سخن پروین نه از روی هواست         هر کجا نوری است زنوار خداست

 

نمیدونم شما این شعرو چطوری دیدین ولی وقتی خوندمش یه ارامش خواستی در درون من ایجاد شد و خیلی چیز هارو به خودش وا گذار کردم دوست دارم

روز مادر رو به تمام مادرهاي دنيا تبريك ميگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 16:24  توسط جاوید  | 

         درون توست اگر خلوتی و انجمنی است برون ز خویش کجا مروی جهان خالی است               

در افسانه های کهن هندی امده است که در زوزگاران قدیم ادمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و توانایی های خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما  خدای خدایان تصمیم گرفت قدرت خدایی را از انان باز گیرد و ان را در جایی پنهان کند  که دست کسی به ان نرسد .

بدین منظور او در جستجوی مکانی بر امد که مخفیگاهی مطمئن و دور از دسترس ادمیان باشد .زمانی که برهما با دیگر خدایان مشورت نمود انها چنین پیشنهاد کردند:                                                  

بهتر است قدرت بیکران انسانهارا در ژرفای خاک پنهان کنیم .

برهما گفت : انجا جای مناسبی نیست زیرا انها ژرفی خاک را خواهند کاوید و دوباره به ان دست میابند .

پس خدایان گفتند : بهتر است نیروی یزدانی خدایان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس انها دور باشد.

این بار برهما گفت : انجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسانها به عمق دریا ها رخنه می کند و گمشده خود را میابند و به روی اب می اورند.

ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا پنهان کنیم ! به نظر میرس که در اب و خاک جایی پیدا نمی شود که ادمی نتواند به ان دست یابد .

در این هنگام برهما گفت: کاری که با نیروی یزدانی ادمیان میکنیم این است که ما نیروی ادمیان را در اعماق وجود خود اوپنهان میکنیم . انجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی هست که ادمی هرگز به فکر جستجو و یافتن ان بر نمی اید .

در ادامه افسانه هندی چنین امده است: از ان به بعد ادمی سر تا سر جهان را پیمود همه جا را جستجو کرده بلندی ها را در نور دیده به اعماق دریا ها فرو رفته است به دور ترین نقاط خاک نفوذ کرده تا چیزی به دست اورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است!                                                                  

              جمله گفتند امدیم این جایگاه                         تا بود سیمرغ ما را   پادشاه                        

              مدتی شد تا درین ره امدیم                            از هزاران سی به درگه   امدیم                   

             چون نگه کردند ان (سی مرغ) زود                   بی شک این سی مرغ ان سیمرغ بود          

                                                                                     عطار نیشابوری                                       

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:51  توسط جاوید  | 

سلام به همه دوستان 

من از مسافرت اومدم ولی سرم خیلی شلوغه فعلا خیلی حرفها دارم که بگم واسه اپم ولی مشغولیات زیاد دوستان در اولین فرست یه اپ توپ میام فعلا باشین تو خماری تا من اپ بیام

 

                                                                                    بازم همه تونو دوست دارم

                                                                                   غیر حجت از دستش خیلی شکارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:21  توسط جاوید  |